ادامه داستان قطام و نقش او در شهادت حضرت علی علیه السلام- 13
مجازات ابن ملجم
پس از شهات علی علیه السّلام امام حسن علیه السّلام تقاضای احضار ابن ملجم را نمود تا به وصیت پدر بزرگوارش عمل نماید. وقتی که ابن ملجم را نزد حضرت آوردند نگاهی به اطراف خود کرد و دید همه مردم با چشمانی پر از خشم و کینه به او نگاه می کنند که گویا همه دوست دارند با دست خود او را بکشند، اما ابن ملجم با بی اعتنایی به این نگاهها رو به امام حسن علیه السّلام کرد و گفت: قبل از مجازات من پیشنهادی دارم و آن این است که، من با خدای خود پیمان بسته ام که به هر عهدی عمل نمایم، چنانکه عهد کرده ام که علی و معاویه را بکشم و یا در راه کشته شدن آنها کشته شوم، پس اگر به من مهلت دهی به طرف شام رفته تا معاویه را نیز بکشم، پس از آن قول میدهم که فورا خودم را در اختیار شما قرار دهم.
امام حسن علیه السّلام فرمود: «اینکار ممکن نیست اکنون تو را رهسپار آتش جهنم خواهیم نمود». مردم نفت و هیزم آماده کردند و گفتند: باید او را آتش بزنیم. عبدالله بن جعفر و حسین بن علی و محمد بن حنفیه گفتند: باید انتقام خود را از او بگیریم. سپس عبدالله بن جعفر دستها و پاهای او را برید، اما ابن ملجم هیچ ناله و فریادی نزد، آنگاه آهن داغ را در چشمانش فرو بردند. ابن ملجم گفت: میخواهید چشمان مرا سرمه بمالید؟ و می خواند: اِقراء بِسْم رَبِّک اَلّذی خَلَق... و تا آخر سوره را خواند. سپس او را داخل زنبیلی نمود. و به روغن آغشته کرده و به آتش کشیدند. " 11 ".
سعید پس از دیدن مجازات ابن ملجم به یاد حرفهای اوافتاد که گفته بود: قطام نامزد من است و کشتن علی نیز مهریه اوست. او از مکر و حیله های قطام در تعجب و حیرت بود که چگونه این زن برای گرفتن انتقام پدر و برادرش دست به این همه جنایت می زند، و به یاد پسر عمویش عبدالله افتاد که او نیز از جمله قربانیهای اوست. او چنان به فکر فرو رفته بود که حتی فریاد ارادت مردم و بیعت آنها با امام حسن را نمی شنید، در این هنگامه صدای آشنای را شنید، او بلال بود که به او می گفت: سرور من بیا از اینجا بیرون برویم تا حرفهای که دارم به تو بزنم.
سعید از شنیدن تقاضای بلال به خود آمد و بدون آنکه کسی متوجه شود بهمراه بلال از بین جمعیت خارج شدند. آن دو به میدان کوفه که شتران را در آنجا بسته بودند رفتند و پس از باز کردن شتران بسوی خانه حرکت کردند. در بین راه مردم را مشاهده می کردند که دسته دسته برای عزاداری به خانه علی علیه السّلام میرفتند.
وقتی به خانه رسیدند هیچکس در آنجا نبود، زیرا همگی به خانه امیرالمؤمنین رفته بودند. خستگی و بیخوابی و از همه مهمتر دیدن وقایع و اتفاقات ناگوار کوفه سعید را از پای درآورده بود، لذا بلال را ترک کرده و وارد اطاق مخصوصی شد، لباسهایش را درآورد و بر بالشی تکیه داد تا کمی استراحت کند، اما از شدت خستگی خوابش برد. بلال نیز از کثرت خستگی به خواب رفت. آن دو تا غروب خوابیدند. در این هنگام سعید بر اثر صدای خدمتکاران که از منزل علی علیه السّلام برگشته بودند بیدار شد، سعید از آنها خواست او را با بلال تنها بگذارند و از یکی از خادمین خواست که چراغی را در این اتاق روشن کند.
پس از اینکه بلال و سعید تنها ماندند سعید گفت: بلال! آنچه می خواهی بگو که من آماده شنیدن آنها هستم. بلال گفت: سرور من آیا اجازه میدهید از شما تقاضا کنم که بمن بگویید به چه علت نتوانستید کارتان را درست انجام دهید و خبررا به علی علیه السّلام برسانید؟ سعید آهی کشید و گفت: مسبب همه این گرفتاریها زنی است که امروز اسم او را از زبان ابن ملجم شنیده ای. بلال گفت: بله فکر می کنم آن زن قطام دختر شحنه است. سعید گفت: بله، خداوند روی او را سیاه کند، آن زن حیله گر باعث کشته شدن علی علیه السّلام و پسر عمویم عبدالله است و او بود که ابن ملجم معلون را به مجازات قتل کشانید. باید به تو بگویم که این زن فتنه های دیگری را نیز در سر می پروراند زیرا شنیده ام او درصدد کشتن من نیز هست. آنگاه ماجرای آشنائی خود با قطام را مفصلا برای بلال بیان کرد.
بلال از شنیدن سخنان سعید، انگشت به دندان کرد و آهی کشید. سعید گفت: بلال چه شده است که اینطور آه می کشی؟ بلال گفت: علت آه کشیدن من این است که من امروز صبح قبل از وقوع حادثه در مسجد بودم و این زن را که در چادر خود بود دیدم و ابن ملجم را دیدم که به همراه رفیق خود به دیدن قطام رفت، ای کاش همانجا آنها را می گرفتم، اما من فکر می کردم علی علیه السّلام از جریان توطئه آگاه شده است. ولی اکنون اگر خدا بمن عمری دهد انتقام خون علی علیه السّلام و انتقام خیانتهای قطام را خواهم گرفت. جالبتر آنکه، همین ابن ملجم از سرورم خوله نیز خواستگاری کرده بود اما خوشبختانه خوله به او علاقه نداشت و حاضر نشد همسر او شود.
بلال نمی دانست که سعید نیز این ماجرا را از خوله شنیده است. و سعید هم از این اطلاع چیزی به بلال نگفت تا صحبتهای او تمام شود. بلال ادامه داد: می دانم وقتی خوله خبر کشته شدن این جنایتکار را بشنود خوشحال خواهد شد. سعید گفت: اگر خوله او را دوست نداشت، پس چه کسی او را مجبور به ازدواج با ابن ملجم می کرد؟ بلال گفت: پدر خوله او را تحت فشار شدید قرار داده بود که باید همسر او شود اما خوله هیچگاه راضی به این کار نشد.
سعید با شنیدن سخنان بلال به یاد صورت و سیرت زیبای خوله که چون فرشتگان بود افتاد، اینکه او چه زن دلیر، با غیرت و فداکاری است. او به یاد میل و احساس محبتی که در فسطاط به خوله پیدا کرده بود افتاد. اما بخاطر وعده های قطام و قضیه علی علیه السّلام نمی توانست احساسات خود را اظهار کند. پس از آن نیز هیچگاه محبت او از دلش خارج نشد، اما هنگامیکه بلال یاد او را بمیان آورد عشق و علاقه به خوله برای او تازه شد، لذا دوست داشت بیشتر درباره او صحبت کند. پس گفت: آیا تو یقین داری که خوله در مسئله ازدواج ابن ملجم، با پدرش مخالفت کرد؟
بلال گفت: بله من به آنچه گفته ام یقین دارم. و در حالیکه لبخند می زند گفت: علاوه بر این، چیز دیگری هم از او مشاهده کرده ام. سعید با شنیدن این حرف گفت: آن قضیه چیست؟
بلال گفت: آیا شما متوجه آن شدید؟ سعید گفت: نه من چیزی نمی دانم. بلال گفت: من احساس کردم شما در نظر او با اهمیت و دوست داشتنی هستید، البته شما هم متوجه آن شده اید. سعید گفت: از کجا فهمیدی که من چنین هستم؟ بلال گفت: از آنجاییکه این دختر در یک شب چند مرتبه برای نجات تو از خانه بیرون آمده بود. خوله خیال می کرد کسی متوجه کارهایش نیست در حالیکه من کاملا او را زیر نظر داشتم، مهمتر از آن اینکه وقتی او به من دستور داد تا با تو به کوفه بیایم به من سفارش کرد، هرگاه توطئه ابن ملجم را خنثی کردید و حضرت را از قتل نجات دادید فورا بهمراه سعید به فسطاط بگردد، زیرا با بدام افتادن ابن ملجم خوله نیز از ازدواج با او نجات می یابد.
سعید که به حقیقت مسئله پی برده بود با تأسف گفت: اما تو می دانی که من از فسطاط فرار کرده ام و برگشتن من به آنجا به قیمت جانم تمام خواهد شد و اگر عمروعاص از حضور من مطلع گردد به کمتر از کشتن من راضی نخواهد شد، علاوه بر این من از شهری که پسر عموی خود را درآنجا از دست داده ام بیزارم.
سعید پس از بیان این جملات لحظه ای ساکت شد و سپس آهی کشید و گفت: آیا تو یقین داری که خوله به من میل و علاقه دارد؟ اگر چه من غیرت، بزرگواری و فداکاری او را در ماجرای یاری امام علیه السّلام یده ام، او نزد من احترام و ارزش خاصی دارد، عشق و علاقه به او از همان موقع در دلم نشسته است، اما در آن موقع هنوز قلب من به عشق قطام مشغول بود، خداوند او را لعنت کند که مرا به مکر و حیله خود فریب داد.
بلال گفت: سرور من! اسم این زن خیانتکار را نیز بمیان نیاور، زیرا به خدا قسم از شنیدن نام او هم متنفرم و چون من فکر می کنم سُستی من باعث نجات او شده است. این زن معلون و پلید بخاطر انتقام پدر و برادرش بزرگترین خیانتها را در اسلام مرتکب شده است و من تا عمر دارم از ریختن خون او صرف نظر نخواهم کرد. سعید گفت: تو فکر می کنی او هنوز هم در کوفه است؟ بلال گفت: او با جنایتی که مرتکب شده، بعید است هنوز هم در کوفه مانده باشد زیرا اکنون مردم کوفه می دانند او شریک قتل علی علیه السّلام است. سعید گفت: فکر می کنی به کجا برود؟ بلال گفت: نمی دانم، ولی فردا صبح در این باره تحقیق خواهیم کرد، اما اگر شما الان با من به فسطاط نیایی، خوله از من دلگیر و ناراحت می شود.
سرور من! خوله دختر زیبا و عاقلی است و اگر پدرش که از طرفداران معاویه است نبود او کارهای میکرد که مردان بزرگ هم نمی توانستند اما متأسفانه پدر او از طرفداران معاویه است و همیشه با دخترش که طرفدار علی علیه السّلام است در عقیده اختلاف و نزاع دارد.
سعید احساس می کرد که علاقه و کشش خاصّی نسبت به خوله پیدا کرده است، دوست داشت هر چه زودتر او را ببیند تا سخنان شیرین او را بشنود، ولی ترس از عمروعاص برای مجازاتش او را از رفتن به فسطاط باز می داشت. آنگاه بیادش آمد، در همین شبی که ابن ملجم علی علیه السّلام را به شهادت رسانید دو نفر دیگر تصمیم داشتند، یکی معاویه را در شام به قتل برساند و دیگری عمروعاص را در مصر به قتل برساند. پس به بلال گفت: آیا یادت هست که به تو گفته بودم دو نفر دیگر نیز توطئه قتل معاویه و عمروعاص را کشیده اند؟ بلال گفت: بله یادم هست اما من گمان نمی کنم که پسر عاص با آن مکر و حیله ای که دارد به همین راحتی کشته شود. سعید گفت: چه چیزی موجب نجات او می شود؟ او هیچ اطلاعی از این دسیسه ندارد، لذا اگر آن شخص موفق به کشتن عمروعاص شده باشد رفتن من فسطاط آسان خواهد بود. بلال گفت: تحقیق در این مسئله احتیاج به دقت زیادی دارد و چاره ای نیست جز اینکه یا صبر کنیم و اخبار را بشنویم و یا خودمان به فسطاط برویم تا از این قضیه آگاه شویم. سعید گفت: من تاب و تحمل انتظار کشیدن را ندارم، بهتر آن است که تو فورا تنها به فسطاط رفته تا خبر صحیح را برایم بیاوری و اگر از مسیر شام بروی بهتر است چون موقع برگشت هر دو خبر را باهم خواهی آورد. بلال گفت: مولای من! امر، امر شماست اما شما چه می کنید؟ سعید گفت: من در کوفه می مانم تا اطلاعی از مکانِ قطام خیانتکار بدست آورم و اگر موفق به پیدا کردن او شدم شدیدا از او انتقام خواهم گرفت، زیرا اگر نتوانم از او انتقام بگیرم همیشه باید متأسف باشم، اگر این زن ملعون زنده باشد علاوه بر کشتن علی علیه السّلام و پسر عمویم از من نیز نخواهد گذشت.
بلال گفت: تو را به خدا قسم اجازه بده من از او انتقام بگیرم، زیرا دوست دارم علاوه بر قطام خائن از آن پیرزن مکار نیز انتقام بگیرم. سعید گفت: ای بلال وقت را از دست نده، همانطور که گفتم به شام و مصر برو و خبرهایش را در اینجا برایم بیاور.
بلال گفت: به خوله چه بگویم؟ آیا پیغامی برای او نداری؟ سعید گفت: از قول من به او بگو بسیار شوق دیدار او را دارم، ولی اکنون به علت مشکلات فراوان نمی توانم نزد او بیایم، به او بگو با خدا عهد بسته ام که هیچگاه دل به غیر او نبندم. بلال گفت: اما راضی کردن خوله به عهده من است و من او را راضی به این کار می کنم.
او (بلال) مقداری سکوت کرد و از اینکه این حرف را از سعید شنیده بود خیلی خوشحال بود سپس رویش را برگرداند و گفت: اما عمروعاص هنوز زنده است و پدر خوله هم نسبت به یاران علی دشمنی خاصی دارد من فکر نمی کنم که او به این ازدواج راضی باشد، حالا بگو ببینم چاره چیست؟ سعید گفت: این دیگر مربوط به خودت است هر موقعی برایم خبر آوردی قضیه را پی گیری می کنیم، سپس گفت: این حرفها بس است، اکنون خود را برای سفر آماده کرده و به خدا توکل کن.
بلال پس از خداحافظی از سعید به سوی فسطاط حرکت کرد. اما سعید در این فکر بود که چگونه این زن خائن را پیدا کند و چگونه رضایت پدر خوله را که از هواداران سر سخت معاویه بود جلب کند ولی آتش انتقام از قطام بخاطر آنچه به امام علیه السّلام رسیده بود در او شعله ور شده بود، سپس تصمیم کرد او را یا با دست خودش به قتل برساند یا با همکاری امام حسن علیه السّلام بعد از اینکه به خلافت رسید.